تبليغاتX
::. به زندگی لبخند بزن .::

به زندگی لبخند بزن

: درباره وبلاگ

 

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385

 

: پیوندها

 

میثم میثم میثم میثم میثم
دوستت دارم(
افسونگر جنوب(علی رضا)
مثل بارون(ماریا)
نگین مهدی
سحر و امیر
ستاره کارون(آبجی ماریا)
بی کلام(پویا)
به شکوه عشق
قاصدک زرد
مانیا جون
ویکتوریا جون
محیا
اس ام اس باز عزیزم
عشقولانه(مریم)
بچه سوسول شیطون
دوست دارم یه دنیا(احمد)
عاشقانه های شهاب
عشق من عاشقم باش(فرنوش)
تنهاتر از سکوت(هومن)
هق هق شبانه(یاسی)
سینا
خودش می دونه کی کیا ؟(ژیلا)
نیازم باش(لیدا)
مرگ سخت است نه به سختی انتظار(سامی)
عشقم ؟؟؟ shadi
الهي دلخوشي باشه پناهت(میلاد)
پسر تنها(ابوطالب)
گروه کوهنوردی همت اندیمشک(احمد)
خورشید شب(محسن)
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 
یادمون باشه

يادمون باشه كه هيچكس رو اميدوار نكنيم بعد يكدفعه رهاش كنيم چون خرد ميشه ميشكنه و آهسته ميميره .

يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره

يادمون باشه قولي رو كه به كسي ميديم عمل كنيم .

يادمون باشه هيچوقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره .

يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيري...

یادمون باشه که دل کسی رو نشکنیم. چون دیگه هیچوقت خوب نمیشه... 

 

| +| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
روزی؟

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود...

| +| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
خیلی سخته !

 ـ حس کنی هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکیه بدی

 که یـک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له بشه

چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی

چه قدر سخته وقتی پیشته سرتو بندازی پایین و آروم اشک بریزی

چون دلت براش تنگ شده، اما آروم اشکاتو پاکنی تا متوجه نشه...

چون حتما فکر می کنه دیوونه ای!

چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه

دونه های اشک صورتت رو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری 

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی 

و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی:

گل من! باغچه نو مبارک...

| +| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
نامه زیبا

اگر خوندي تا تهش بخون!

باور كن اين نامه عاشقانه است:

علاقه و محبت شديدي كه در گذشته به تو ابراز مي كردم

دروغ بود افسانه بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز شديدتر مي شد و هرچه بيشتر تو را مي شناسم

به دورويي تو بيشتر پي مي برم و

اين احساس در قلبم جاي مي گيرد كه بالاخره بايد

از هم جدا شويم و ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم

روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي ما كوتاه بود ولي من

در همين مدت كوتاه توانستم به طبيعت فرومايه و هوسهاي زشت تو پي ببرم و

اين را دانستم

اين لجاجت و تندخويي تو را بدبخت خواهد كرد

اگر دوستي ما از سر بگيرد تمام عمر

را با پشيماني خواهم گريست و حالا ديگر جدا از هم

خوشبخت خواهيم بود ,و حالا لازم است كه بگويم

اين موضوع را هيچ وقت فراموش مكن و مطمئن باش

اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است كه اگر

باز بخواهم در صدد دوستي تو باشم . بنابراين از تو مي خواهم

جواب نامه مرا ندهي چون نامه هاي تو سراسر

دروغ و تظاهربه

محبت بود و تصميم گرفته ام براي هميشه

تو را فراموش كنم چون به هيچ وجه نمي توانم

خودم را راضي كنم و دوستت داشته باشم .



يك بار ديگر نامه را يك خط در ميان بخون

 

 

| +| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
تنها

تو در کدامین شهر

در کدامین کوچه

و در پس کدامین گریه

تنها نشسته ای

تنها و بی قرار

تنها و چشم انتظار

آی با توام

تو که بودنم را

در نبودنم چشم انتظار گریسته ای !

| +| نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
برای تو ....

 هیچ چیز جز قلبم

 به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به او هدیه کنم ، گفت : دستانش گرمای مرا دارند .

 به آسمان گفتم : پاکی ات را به من بده ، گفت : چشمانش پاکی مرا دارند .

 از دشت سبزی زندگی اش را خواستم ، گفت : زندگی اش سبزتر از من است .

 از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم ، گفت : قلبش به اندازه اقیانوس است و آرامشش نیز .

 از ماه تابندگی صورتش را خواستم ، گفت : وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم .

 به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت ، چشمان پاکت ، سبزی زندگی ات  ، بزرگی و آرامش                                                       قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز ...

 این ... را بگیر نترس ، می تپد برای تو و من عزیز دل چیزی ندارم جز قلبم !

 

 

 

 

 

| +| نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
عشق حقیقی ...

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند . آن ها عاشقانه یکدیکر را دوست داشتند .

زن جوان : یواش تر برو من می ترسم .

مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره.

زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسم .

مرد جوان : خوب باید اول بگی دوستم داری .

زن جوان : دوستت دارم حالا میشه یواش تر بری ؟

مرد جوان : پس محکم بشین .

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری ؟

مرد جوان: باشه به شرط این که کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری آخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه .

روز بعد واقعه با این مضمون در روزنامه درج شده بود : بر خورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این سانحه که به دلیل  بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت ... مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود  پس بدون این که زن  را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

دمی می آید و باز دمی می رود . اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی میابد که نفس آدمی را  می برد.

 

 

 

 

 

| +| نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
می دانم !

 

کجایی تا ببینی که من برای خریدن پاره ای از رؤیاهای زلال تو خوابهای شیرین شبانه‌ام را فروخته‌ام.

        کجایی تا ببینی در مرگ آرزوهایمان چندین بار جامه سیاه بر تن ترانه‌ها کرده‌ام

        و مجلس ترحیم خاطره‌ها را برپاکردم و به حسرت عبور تو چقدر آینه شکستم تا حضور تلخ ثانیه‌ها تکثیر نشوند.

چشمهایم را دلداری می‌دادم و می‌گفتم باران که دلیل نمی‌خواهد امروز یا فردا چه فرق  می‌کند ؟

اگر قرار به باریدن باشد، بیا به رسم دلهای شکسته برایم از دریا و باران بگو .

خودم کویر و سراب را خوب می‌دانم!

خوب می‌دانم...

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
مناجات

... من ، مناجات درختان را هنگام سحر ، رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ، صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار ، گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را می شنوم ، می بینم ، من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم .

ای سراپا همه خوبی ، تک و تنها به تو می اندیشم .

همه وقت ، همه جا ، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم .

تو بدان این را ، تنها تو بدان ،

تو بیا ، تو بمان با من ، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب ،

من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند ،

اینک این من که به پای تو در افتادم باز ،

ریسمانی کن از آن موی دراز ، تو بگیر ، تو ببند !

تو بخواه ، پاسخ چلچله ها را ، تو بگو ، قصه ابر هوا را ، تو بخوان

تو بمان با من ، تنها تو بمان

در رگ ساغر هستی تو بجوش ،

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است ،

« آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش ! »

| +| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
لذت یک رویا

 

يك بار خواب ديدن تو

به تمام عمر مي ارزد

اصلا نگو كه روياي دور از دسترس

خوش نيست !

قبول ندارم .

گرچه به ظاهر جسم خسته است

ولي دل دريايي است

تاب و توانش بيش از اينهاست

دوستت دارم

و تاوان آن هر چه باشد ، باشد !

دوستت خواهم داشت بيشتر از ديروز

باكي ندارم از هيچكس و هركس ،

كه تو را دارم عزيز !

يك روز از همين روزها

 روي شب پا مي گذارم

در قاب لحظه ها عكس فردا مي گذارم !

تا كه خوب ، خوب بشود زخم هاي دلواپسي

عشق را مرحم مي كنم روي دلها مي گذارم !

| +| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
برای عزیز دل

 شبهایی که با خود به گفتگو می نشینی و از من با خودت خلوتی به راه می اندازی ! من در کنارت هستم ، کنار تو و احساس زیبایت و با تمام وجود حرفهایت را می شنوم و احساست را لمس می کنم !

سرمای شب تنم را نمی لرزاند ، چون در کنارم هستی و گرمای وجودت آتش عشقی در وجودم روشن می کند که فکر می کنم دیگر به خورشید نیازی نیست !

| +| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
برای او که دوستش دارم

ای سر فصل تمام امید هایم ، می خواهم بگویم با تمام وجود دوستت دارم ،اما زبانم قاصر است ...

می خواهم بگویم ماه شب های تاریک زندگی ام هستی ، می بینم تو خوب تر ز ماه هستی ...

 

و می دانم که تو نيز مرا دوست می داری و این را با تمام وجود احساس می کنم ...

 

چرا که بی دريغ باران محبت هایت را بر من نثار می کنی ، و مرهم قلب

 

خسته و شکسته ی من هستی ... اما چرا از من دوری ؟

 

کاش در کنارت بودم تا این همه احساس تنهایی نمی کردم و از فراقت اشک نمی ريختم ...

 

تا قبل از این نمی دانستم که دوری از یار مهربان اینقدر جانکاه است ...

 

 نمی دانستم  شب های فراق چقدر طولانی و تاريک و روزهايش ابری و بارانيست ...

 

اما با دوری از تو ، تنها عشقم ، از آموزگار هجرت اين درس ها را گرفتم و اکنون از طول

 

 ثانيه های طولانی بی تو بودن نيز خبر دارم ...

 

 

       
| +| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
برای مرد زندگی
من الان دلم تنگ شده واسه کسی که

عزیزمه

بهترینمه

هم نفسمه

گلمه

و تمام زندگیمه

| +| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
قسم

قسم ؛

به ­عظمت آب؛

به استواری درخت؛

به شکوه و سرسبزی برگ؛

به سرخی سیب؛

و به عظمت عظیم عشق

                            که دوستت دارم

                                    هنوز هم ....

 

وقتی مانند آبی جاری شدی و رفتی ؛

مانند درختی در باغ زندگی من خشکیدی؛

و برگ های سبز زندگی ام را به زردی خزان بدل نمودی؛

و سیب سرخ عشقم راگازی زدی و به بیرون از باغ انداختی؛

و تمام عظمت عشق را به سخره گرفتی؛

                             اما....

                             باز هم دوستت دارم

 

| +| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
برای بهترینم

خيلي دلم تنگه ولي نبودنت حقيقته

آخه آرزوي دل داشتن يک دقيقته

از ماه مي پرسم عاشقي يه قفسه يا نفسه

انگار که اين چشماي خيس هر چي ديده ديگه بسه

وقتي که گريه مي کنم سرم رو شونه ي شبه

ستاره ها رو ميشمرم نگام توخونه ي شبه

مي خوام که باد از تو بگه که از همه دنيا سري

بياي و مثل آرزو بموني از پيشم نري

تو رو بهونه مي کنم ترانه هام جون بگيره

رگاي خشک زندگيم با عشق تو خون بگيره

خيلي دلم تنگه ولي نبودنت حقيقته

آخه آرزوي دل داشتن يک دقيقته

| +| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
پرونده پدر

نامت چه بود ؟

- آدم

فرزند ؟

- من را نه مادري نه پدر ، بنويس اول يتيم عالم خلقت

محل تولد ؟

- بهشت پاك

اينك محل سكونت ؟

- زمين خاك

آن چيست بر گرده نهادي ؟

- امانت است

قدت ؟

- روزي چنان بلند كه همسايه خدا ، اينك به قدر سايه بختم به روي خاك

اعضاي خانواده ؟

- حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك

روز تولد ؟

- روز جمعه ، به گمانم كه روز عشق

رنگت ؟

- اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه

چشمت ؟

- رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟

- نه آن چنان سبك كه پرم در هواي دوست ، نه آن چنان وزين كه نشينم بر اين زمين

جنست ؟

- نيمي مرا ز خاك ، نيم دگر خدا

شغلت ؟

- در كار كشت اميدم ، به روي خاك

شاكي تو ؟

- خدا

نام وكيل ؟

- آن هم فقط خدا

جرمت ؟

- يك سيب از درخت وسوسه

تنها همين ؟

- همين !!!

حكمت ؟

- تبعيد در زمين

همدست در گناه ؟

- حواي آشنا

ترسيده اي ؟

- كمي

ز چه ؟

- كه شوم من اسير خاك

آيا كسي به ملاقاتت آمده است ؟

- بلي

كه ؟

- گاهي فقط خدا

داري گلايه اي ؟

- ديگر گلايه نه ، ولي . . .

ولي كه چه ؟

- حكمي چنين ، آن هم به يك گناه !!!

دلتنگ گشته اي ؟

- زياد

براي كه ؟

- تنها فقط خدا

آورده اي سند ؟

- بلي

چه؟

- دو قطره اشك

داري تو ضامني ؟

- بلي

چه كس ؟

- تنها كسم خدا

در آخرين دفاع ؟

- مي خوانمش ، چنان كه اجابت كند دعا .

 

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
نمی دانم چرا ؟

نمي دانم چرا اينگونه است ؟

وقتي نگاه عاشق كسي به توست

مي بيني اما ، دلت بسته به مهر ديگري است .

بي اعتنا مي گذري و عاشقانه به كسي مي نگري  . . .

كه دلش پيش تو نيست !!!

 

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
سلامی دوباره

سلام به دوستان خوبم شرمنده یه مدتی آپ نکردم ولی قول میدم از این به بعد همیشه بیام و به وبلاگ های زیباتون سر بزنم دلم واسه همتون تنگ شده

| +| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 

از تو باید می گذشتم ولی افسوس نتونستم

تو عروسک بودی و من آخر قصه دونستم

 تو وجود خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم

کاش می شد به این حقیقت پیش از اینها می رسیدم

سو ختم و سوختم و ساختم  هر چی داشتم به پات باختم

کاش  تو رو از روز اول مثل امروز می شناختم

| +| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 

دیگر از نسیم نمی خواهم به باغ خاطرات ، یاد مرا بیاورد .

دیگر هیچگاه با ترنم صدای باران بهار ، به یاد صدای تو اشک نخواهم ریخت .

بگذار سینه ام به کویری سوزان و خشک مبدل شود تا هیچ جوانه ای از عشق ، در آن شکوفه نزند .

آه ای ماهیان سواره بر موج مرا هم با خود به عمق دریاها ببرید که از ساحل بیزارم ، بگذارید در میان یک صدف تن غم آلوده ام را پنهان سازم . می خواهم برای همیشه پنهان شوم تا اندیشه ام از سرها بیرون رود .

می خواهم غرق و نیست شوم ، تا نامحرمان عشق مرا از خاطرشان بزدایند . دیگر هیچ احساسی جز احساس پوچی در خود سراغ ندارم نه خشمی ، نه رحمی ، نه غمی و نه عشقی .

فقط بی تاب گریزم . می خواهم تکیه بر بازوی ابر ، از اینجا بگریزم و خاطرات گذشته را به دست باد بسپارم .

| +| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
کلاغ قصه از سروده های خودم

گفتی گریه نکن !

و من گریه کردم ،

تا بهانه ای باشد که دستان مهربانت را لمس کنم !

چشمان من ، خیس اشک

و دستان تو نوازشگر گونه هایم !

گفتی عاشقی شرط دارد !

گوش دلم با تو بود !

گفتی بیا عهد ببندیم ،

تا هرگز بی وفا نشویم !

از خاطر هم هرگز فراموش نشویم !

تو از شرطهای عاشقی می گفتی ،

و من لحظات

عاشقی را در چشمان قشنگت تجربه می کردم !

گلکم !

تو هرگز طعم عاشقی را نچشیدی !

عهد بستی ،

اما بی وفا شدی !

خاطر مرا نه ، وجود مرا

بی خیال شدی !

آنروزها ،

تبسم هایت بدون شرط بود !

حتی اشکهای بی نصیب من !

گلکم !

تو که میدانستی کلاغ قصه مان  آخربه خانه نمی رسد !

چرا از اول قصه

فکری به حال دربدریش نکردی ؟

گلکم !

می دانی که حالا

اشکهایت آخر قصه را عوض نمی کند !

چرا که کلاغ قصه مان

دومین چهارشنبه آذر

در حسرت تبسم هایت جان داد !

| +| نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
آموخته ام

آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

| +| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 

دوستان عزیز سلام

از اینکه از وبلاگ من دیدن میکنید خوشحالم و امیدوارم از مطالب اون لذت ببرین

خوشحال میشم لطف کنید و نظری هم بدین تا در آینده از نظراتتون استفاده کنم .

راستی این چند تا شعر از سروده های خودمه (نظر یادتون نره  )

دوستدار شما

فاطیما

| +| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
دلواپس (از شعرهای خودم )

اگر روزی به کوچه ی بن بست زندگی سری زدی

و دیدی از فانوس روشن خبری نیست !

دیگر در آن حوالی سراغی از او نگیر !

اگر رهگذری پیر به تو گفت ،

قناریت در حسرت دیدار مرد !

تو باور نکن !

تمام آن روزها تو در کنارم بودی !

کنار من و گریه های من !

هر کجا که من بودم ،

تو هم بودی

زیر نبض اشکهایم !

من در تاریکی شب

فانوس روشن می کردم و

تو آن را زیرکانه خاموش می کردی !

خواب به چشمانم نمی آمد

اما تو در گوشم لالایی باران می خواندی !

هر شب ، شب بخیرم را

با بوسه ای صبح می کردی !

و بغض سکوتم را

با تبسمی که در چشمانت برق می زد

می شکستی !

حالا نگو !

نگو که همه آن روزها را فراموش کردی !

نگو که همه آن روزها

باد فانوس روشن مرا خاموش می کرد !

بیا به جان تمام ستاره هایی ،

که هر شب با هم شمردیم

امشب را دلواپس این فانوس خاموش نباش !

 

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 
دلیل (از شعر های خودم )

چه فایده دارد که بگوییم

مقصر کیست !

من ،

تو ،

دیگران . . .

می دانی که دیگر دلیلش بی اهمیت است !

فقط این را بگو

چه کسی لهجه ی شقایق را فراموش کرد ؟

چه کسی گفت

عاشقی در عرف ما نیست !

چه کسی با کفش غرور بر دلی رد پا گذاشت !

چه کسی بغض کال چشمان منتظر را نادیده گرفت !

چه کسی چشم بر همه ی

تبسم ها بست و

بی تفاوت از کنار دلی عاشق گذشت !

چه کسی دستنویس دلتنگی ها را پاره کرد !

چه کسی سهل مرتکب خطایی شد !

چه کسی سخت نبخشید !

چه کسی . . .

دیگر دلیلش بی اهمیت است !

دلیلش برای

من ،

تو ،

یا دیگران . . .

بی اهمیت است !

 

 

 

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 توسط فاطیما  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved